تبليغاتX
ROBO CUP

ROBO CUP

روبات جنگ جو

 

تو یه روز بارونی صدای باد رو میشنیدم که با قلبم یکی شده بود

تنم میلرزید اما نه از سوزش سرما از ترس آمدنت و ناگزیر بعد آن جدایی

هیچگاه از یاد نخواهم برد آن روز بارانی را

وقتی ناودونها هم با من می گریستند

خیابانها خیس بود

آدمها در تکاپو برای رسیدن به خانه

اما من با کوله باری از غم در زیر باران نرم و آهسته قدم میگذاشتم توان رفتن به خانه نداشتم

میگفتی دوستم داری اما آن روز بارانی فهمیدم که دروغ بود هر آنچه که گفتی

اگر باز هم بگوی اینگونه نیست خواهم گفت پس چرا آمدی چرا...............

به یاد می آورم که گفتی نخواهی گذاشت چشمانم اشک را حس کند

اما از روزی که دیدمت بارها چشمانم را با اشک آشنا کردی

چگونه باور کنم که هنوزم دوستم داری چگونه؟

دیگر طاقت ندارم یه دلم میگوید بروم و تو را با تنهایی آشنا کنم

و یک دلم میگوید فرصتی دوباره دهم

اما میترسم از تو از آینده که دوباره اشتباه تکرار شود

چه کنم چگونه با خود کنار بیایم

گاهی با خود میگویم:

 دستانمان را روی کتابی مقدس بگذاریم و بگوییم تا ابد برای هم وفاداریم

اما میترسم باز هم فراموش کنی چه عهدی بستی

 دیگر نمیدانم به خدا نمیدانم چه کنم تو نیز حرفی بزن سخنی بگو .......

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/04ساعت 0:14  توسط سيد رضا محتسبي  |